خانه / داستان / مرد، تاکسی و آقای راننده

مرد، تاکسی و آقای راننده

در اواسط پاییز، نم باران و آسفالت‌های خیس، همان آب و هوایی بود که دلم می‌خواست دست یار را بگیرم و قدم‌زنان در خیابان، به صدای خش خش برگ‌های زیر پایمان گوش فرا دهم. اما از آن‌جا که نه یاری بود و نه پایی، از سر ناچاری قصد خانه خواهر کردم و به سویش روان شدم.

در تاکسی، جوانی با عینک طبی، شالی به دور گردن، پیراهن چسب و شلوار لی در کنار من نشسته بود. کتابی در دست داشت. از زیر دستش توانستم نام کتاب را بخوانم: صد سال تنهایی. نمی‌دانستم جوانی به آن خوشتیپی دارای عضلات برآمده با چاشنی دندان‌های مرواریدی، چطور می‌تواند تنها باشد. چنان غرق در کتاب شده بود که گویی چند دقیقه بعد باید در سمیناری درباره آن سخنرانی کند. راننده مدام از آینه ماشین به این جوان نگاه می‌کرد. انگار همه مردهایی که در عمرش دیده‌بود، نمونه پرنظیری از من بودند که نه تنها هفته‌ای یک بار هم رنگ کتاب را نمی‌بینند، بلکه از زیبایی‌های خدادای و همت‌ رفتن به باشگاه بدنسازی هم بهره‌ای نبرده‌اند.

بالاخره راننده طاقت نیاورد و گفت: از وجنات شما معلوم است خیلی اهل کتاب و هنر هستید. از کلماتی که بکار برد، دریافتم روی صحبتش با من نیست. لذا چیزی نگفتم. جوان سر بلند کرد، لبخندی زد و دوباره به کتابش بازگشت. راننده ادامه داد: راستش پسر من رشته ادبیات فارسی می‌خواند، نمی‌دانم آخرش چکاره می‌شود یا اصلا بهش کار می‌دهند یا نه؟ منتظر بودم تا جوان با جوابی آگاهانه و سخنانی پرمغز، پسر راننده را از فلاکت و بیچارگی پس از دانشگاه برهاند که بالاخره با لحنی جدی و نصیحت‌گرایانه شروع کرد: چه سوالی خوبی کردید! ببینید، اصولا آدم باید از کم شروع کند تا بعدا با پیشرفت و ارتقای دانش، کارهای بزرگتری انجام دهد. پیشنهاد من به پسر شما این است که اول از همه جملات قصار بگوید چون حجم کمتری دارد، بعد کم‌کم به دوبیتی و رباعی روی بیاورد. این‌ها که تمام شد، می‌تواند داستان کوتاه، بلند و بعد انشالله با توکل به خدا و حمایت مسوولین، رمان خودش را به چاپ برساند. خدا را چه دیدی، شاید پس از طی این مراحل، یک بنیاد فرهنگی به راه انداخت و پول هنگفتی به جیب زد.

مات و مبهوت ماندم. چشمانم آنچه را می‌دیدند باور نمی‌کرد. در ذهنم نیچه، گوته و سعدی پر پر می‌زدند و با التماس از من می‌خواستند دهان این یاوه‌گو را ببندم. به کتاب در دستش نگاه کردم. دلم برای گابریل گارسیا مارکز می‌سوخت. چشم به سوی راننده چرخاندم و اوج عرفان را آن‌جا دیدم. آقای راننده چنان در تایید گوهرفشانی‌های جوان سر تکان می‌داد که نزدیک بود گردن خویش را در راه هنر و فرهنگ از دست بدهد. در حال بی‌حالی خودم بودم که صدای جوان در گوشم پیچید: آقا، حالتان خوب است؟ رنگتان پریده، می‌خواهید به بیمارستان بروید؟ دیگر چیزی نشنیدم، می‌خواستم زودتر از تاکسی پیاده شوم. جوان هنوز داشت سخنرانی می‌کرد، میان سخنش گاه کلماتی همچون استامینوفن، ژلوفن، ارتقای دارو، کارخانه داروسازی و توکل به خدا به گوشم می‌خورد. کرایه را پرداختم و خود را از آن بمب معلومات نجات دادم.

پ.ن: این داستان از مجموعه داستان‌های کارگاهی که خدمت استاد سید سعید موسوی هستم.

درباره سینا حسن زاده

نویسنده و مترجم در حوزه بازاریابی و تبلیغات هستم. به طراحی UI و UX و توسعه FrontEnd علاقه زیادی دارم. خواندن کتاب از عادت‌های روزانه‌ام هست و همیشه به دنبال امتحان و یادگیری چیزهای جدید هستم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

97 − = 89