خانه / داستان / وحشی‌های جنگل

وحشی‌های جنگل

در سوز سرمای اوایل زمستان لباس کافی به تن نداشت. دست‌هایش را به هم مالید تا اندکی احساس گرما کند. آرام آرام قدم برمی‌داشت و به پیش می‌رفت. چند جای بدنش زخم برداشته‌بود. احساس ضعف می‌کرد. از دور آتشی پیدا بود. راهش را به سمت آن کج کرد. به آتش که رسید، مرد تنومندی را در حال تیز کردن شمشیرش دید. آن مرد گفت: اینجا چه می‌کنی؟

«گم شدم، زخمی‌ام، کمکم کن»

«شعر می‌گویی، از قیافت پیداست جزو اشرافی»

«نه نیستم، فقط یک کشاورز ساده‌ام»

مرد تنومند کمی جلوتر آمد و دست‌های مرد را بالا گرفت.

«دست‌هایت به رنگ لبو و به چاقی ران بره است، آن وقت می‌گویی کشاورزی؟»

«من…من فقط بذرپاشی می‌کنم»

«لابد زن و بچه‌ت هم شخم می‌زنند و درو می‌کنند!»

«نه راست می‌گویم، من کشاورزم»

«آری تو کشاورزی و منم دراز گوش خاکستری»

مرد زخمی کنار آتش نشست.

«میان این آشغال‌هایت چیزی برای خوردن نداری؟»

«نه، راستش همه چیزهایی که ما می‌خوریم جزو همین آشغال‌ها است»

«آه، ببخشید، من واقعا گرسنه‌ام»

«ببین چیزی از آن خرگوش مانده؟!»

«مانده، یعنی خرگوش را بخورم؟»

«می‌بخشید برای حضرت عالی بره بریان و حلوای تن‌ترانی آماده نکردیم»

مرد زخمی نگاهی به مرد تنومند انداخت و چشم غره‌ای رفت. سپس گازی بر آن خرگوش زد و گفت: نزدیک‌ترین شهر به اینجا، کجاست؟

«شهر ارواح»

«چه می‌گویی؟! شهر ارواح دیگر کدام جهنم دره‌ایست؟!»

مرد تنومند خنده‌ای سر داد: نزدیکترین شهر به اینجا، قبرستان است، گورستان یا هرچه که شما بالاشهری‌ها به آن می‌گویید.

«آن‌جا را می‌شناسم، راهش از کدام سمت است؟»

«همین راسته انگشت مرا بگیری، تا غروب آفتاب به منزل اهالی قبر می‌رسی، سلام مرا هم برسان»

انگشت مرد به درون جنگل اشاره می‌کرد.

«این کنسرو را هم ببر، باز شده، اما هنوز سالمه، تا اونجا نگهت می‌داره»

«اما در جنگل خطرناک است، حیوانات وحشی را چه کنم؟ بعدشم…. آخ»

چند قطره خون از انگشت مرد زخمی فرو ریخت.

«انگشتم را بریدم»

«آری می‌بینم، معلوم بود می‌بری، پوست دستت از لاله گوش من نازک‌تر است، با این وضع به رودخانه قبل از قبرستان هم نمی‌رسی، چه برسد به خودش»

«حرفت مسخره است، می‌توانم بروم … آههه»

مرد زخمی به زمین افتاد.

«بپا مورچه‌های زیرت را نکشی مرد مغرور، بلند شو، خودم می‌برمت»

مرد تنومند زیر بغل مرد زخمی را گرفت و بلند کرد. به راه افتادند.

«ممنونم، حالم سر جایش نیست، خون زیادی از بدنم رفته، باید خود را به شهر برسانم، کار مهمی دارم»

«فعلا کار مهمت زنده ماندن است که همان را هم به درستی انجام نمی‌دهی»

مدت زیادی را در جنگل به پیش رفتند. هیچ‌یک صحبت نمی‌کردند. به درختی رسیدند. چند آدم سوخته از آن آویزان بودند. معلوم نبود اول سوخته بودند یا دار زده شده‌بودند.

«شما وحشی‌ها همیشه با هم چنین کاری می‌کنید؟»

مرد تنومند از شدت خشم صورتش سرخ شده‌بود.

«وحشی هفت جد و آباده‌ته، این…این کار راهزن‌هاست»

«جنگل که راهزن ندارد، نیروهای ما امنیت اینجا رو تامین می‌کنند.»

«حدس می‌زدم از دربار پادشاهی باشی، وقتی رسیدی به پادشاه شکم پرورمان بگو مردمانت در جنگل غارت، کشته و اسیر می‌شوند. مامورانت هم طبق عادت هم کرند و هم کور!»

«نمی‌دانستم، اگر درست بگویی، قول می‌دهم به محض رسیدن به دربار، کار راهزن‌ها را یکسره کنم»

«تو فعلا مواظب باش کار خودت یکسره نشود، بگذار پارچه زخمت را عوض کنم»

دو مرد به رودخانه رسیدند. عمق آن به قد هردو نفر می‌رسید. سرعتش اما کم بود.

«چطور از آب رد شویم؟»

«مانند بقیه آدم‌ها، شنا می‌کنیم.»

«اما من شنا بلد نیستم، غرق می‌شوم.»

«خب، مجبوری طی یک دوره فشرده با متد جدید – غرق شو یا زنده بمان – یاد بگیری»

مرد زخمی رویش را برگرداند.

«اگر می‌خواهی قهر کنی، عروسک‌های دخترم را بهت بدم با اونا درد و دل کنی، هان؟»

«لازم نکرده است، بیا رد شویم»

آرام وارد آب شدند. مرد جنگلی به سرعت شنا کرد و بدون مشکل خود را به آن طرف رساند. اما مرد زخمی نتوانست خود را به روی آب نگه دارد. تا آخرین لحظه سرش را بالا گرفته بود، آب و کف به داخل دهانش می‌رفت، صدای قل قل آب آمد و مرد به زیر کشیده‌شد.

«می‌بینم امتحان عملی را تجدید شدی!»

مرد جنگلی به درون آب شیرجه زد، با یک دست در زیر آب به دنبال او گشت، بالا کشیدش و با خود به آن سمت رود برد.

«ممنو… اوق دستت درد نک… اوق»

«باشد باشد همین چیزا که گفتی، سعی کن بالا بیاوری»

مرد جنگلی مدتی منتظر ماند تا کمی حال همراهش جا بیاید.

«می‌توانی راه بروی؟ انگار زخمت عفونت کرده»

«می‌توانم… دستم را بگیر»

مرد جنگلی دست مرد زخمی را گرفت، اما او نتوانست بلند شود و به روی زانوهایش بر زمین افتاد.

«نه مثل اینکه نمی‌توانی»

«مگر چاره دیگری دارم؟»

«چاره دیگری هست، اما هیچوقت به این کارم افتخار نمی‌کنم»

مرد جنگلی، دست‌های مرد زخمی را به شانه‌هایش گذاشت و از پشت کولش کرد. مرد زخمی با صدایی توأم با اوق زدن از مرد جنگلی تشکر کرد و محکم خود را نگه‌داشت. در طول مسیر، مرد زخمی سرش را روی کتف ناجی‌اش گذاشت و به خواب رفت.

چندی بعد به زمینی متروک رسیدند. نشانی از قبرها نبود اما تکه‌سنگ متلاشی شده نشان می‌داد قبلا قبرستانی اینجا بوده‌است. مرد جنگلی، مرد زخمی را به زمین گذاشت. مرد زخمی با تکانی از خواب پرید.

«به سر منزل مقصود رسیدیم، افسوس که خرابه‌ای بیش نمانده»

«حال من شعر می‌گویم یا تو؟»

«معلوم است تو، بیخیال، می‌بینی که راهزن‌ها به سرای مردگان هم رحم نکرده‌اند»

«پدر و مادر من در این قبرستان دفن شده‌بودند»

«آه، متاسفم، دیگر نمی‌توانی به قبرشان سر بزنی»

«قسم می‌خورم حتی یک تن از این حرام‌زاده‌ها را زنده باقی نگذارم، باید پادشاه را خبر کنم»

«کار خوبی می‌کنی، آن جاده است، مدتی که بایستی، حتما یک کالسکه یا درشکه از آن می‌گذرد، می‌توانی با آن‌ها به پایتخت بروی»

«متشکرم از تو ای دوست من، من وزیر پادشاه هستم، تو مرد خوبی هستی، اگر خواسته‌ای داری بگو»

«خواسته‌ام این است که نگذاری کسی بفهمد یک شهری را کول کرده‌ام، برایم افت دارد!»

وزیر لبخندی زد.

«باشد، کسی نمی‌فهمد به تو قول می‌دهم»

«خوب است، امیدوارم به هر دو قولت عمل کنی، خدا به همراهت»

مرد زخمی به کنار جاده رفت و نشست. پس از چندی پیرمردی سوار بر درشکه او را دید. نگه داشت. وزیر لنگان لنگان سوار بر درشکه شد و به سوی پایتخت به راه افتاد.

پ.ن: این یکی دیگر از داستان‌های کارگاهی است که خدمت استاد سعید موسوی بودم. این داستان براساس گفتگو نوشته شده‌است و بار اصلی موضوع آن از قییل شخصیت‌پردازی، فضاسازی، درگیری، حول و ولا و … بر عهده دیالوگ‌های بین شخصیت‌ها است.

این داستان یکی از پر مشکل‌ترین داستان‌های بنده است. مهم‌ترین اشکال آن، عدم تطابق زمان دیالوگها با زمان داستان است.

درباره سینا حسن زاده

نویسنده و مترجم در حوزه بازاریابی و تبلیغات هستم. به طراحی UI و UX و توسعه FrontEnd علاقه زیادی دارم. خواندن کتاب از عادت‌های روزانه‌ام هست و همیشه به دنبال امتحان و یادگیری چیزهای جدید هستم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 35 = 36