خانه / داستان

داستان

وحشی‌های جنگل

در سوز سرمای اوایل زمستان لباس کافی به تن نداشت. دست‌هایش را به هم مالید تا اندکی احساس گرما کند. آرام آرام قدم برمی‌داشت و به پیش می‌رفت. چند جای بدنش زخم برداشته‌بود. احساس ضعف می‌کرد. از دور آتشی پیدا بود. راهش را به سمت آن کج کرد. به آتش …

ادامه مطلب »

مرد، تاکسی و آقای راننده

در اواسط پاییز، نم باران و آسفالت‌های خیس، همان آب و هوایی بود که دلم می‌خواست دست یار را بگیرم و قدم‌زنان در خیابان، به صدای خش خش برگ‌های زیر پایمان گوش فرا دهم. اما از آن‌جا که نه یاری بود و نه پایی، از سر ناچاری قصد خانه خواهر …

ادامه مطلب »

مرد، دستشویی و محرم

پارک برخلاف همیشه شلوغ بود؛ گویا ماه محرم و نذری‌هایی که وقف می‌شد، بر این ازدحام اثر گذاشته بود. بچه‌های کوچکتر که چیزی از عزاداری نمی‌فهمیدند، بازی می‌کردند و خانواده‌های سیاه‌پوش آنان، هرکدام در حال انجام کاری بودند. انگار قرار بود مراسم تعزیه‌ای برگزار شود و همین باعث رفت و …

ادامه مطلب »