داستان

آبان, ۱۳۹۶

  • ۲۹ آبان

    وحشی‌های جنگل

    در سوز سرمای اوایل زمستان لباس کافی به تن نداشت. دست‌هایش را به هم مالید تا اندکی احساس گرما کند. آرام آرام قدم برمی‌داشت و به پیش می‌رفت. چند جای بدنش زخم برداشته‌بود. احساس ضعف می‌کرد. از دور آتشی پیدا بود. راهش را به سمت آن کج کرد. به آتش …

    ادامه مطلب »
  • ۲۷ آبان

    مرد، تاکسی و آقای راننده

    در اواسط پاییز، نم باران و آسفالت‌های خیس، همان آب و هوایی بود که دلم می‌خواست دست یار را بگیرم و قدم‌زنان در خیابان، به صدای خش خش برگ‌های زیر پایمان گوش فرا دهم. اما از آن‌جا که نه یاری بود و نه پایی، از سر ناچاری قصد خانه خواهر …

    ادامه مطلب »

مهر, ۱۳۹۶

  • ۲۲ مهر

    مرد، دستشویی و محرم

    پارک برخلاف همیشه شلوغ بود؛ گویا ماه محرم و نذری‌هایی که وقف می‌شد، بر این ازدحام اثر گذاشته بود. بچه‌های کوچکتر که چیزی از عزاداری نمی‌فهمیدند، بازی می‌کردند و خانواده‌های سیاه‌پوش آنان، هرکدام در حال انجام کاری بودند. انگار قرار بود مراسم تعزیه‌ای برگزار شود و همین باعث رفت و …

    ادامه مطلب »

بازاریابی

آبان, ۱۳۹۶

  • ۲۸ آبان

    بازاریابی فراتر از ارزش‌های شرکت شماست

    بازاریابی فراتر از ارزش‌های شرکت شماست

    امروز در پی سر زدن‌های همیشگی‌ام به منبع بی‌کران تجربیات باارزش، Medium.com، به مطلبی از Kris Gage برخوردم که نگاه جالبی به بازاریابی داشت. Kris در این مقاله می‌خواهد بگوید که مشتری، اول و آخر کسب و کار ماست و ارزش‌های شرکت ما زمانی معنا پیدا می‌کنند که به آرزوها …

    ادامه مطلب »